ثمینثمین، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 6 روز سن داره
ثناثنا، تا این لحظه: 20 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

ثنا و ثمین هدیه های آسمانی

و باز هم لطف خدا...

ثمین گلم:امروز روی تخت ما خواب بودی.من تو سالن بودم.اومدم اب بخورم که یه دفعه چشمم خورد به اتاق و یهو فقط دوتا پاهات رو دیدم تو هوا و بعد.....صدای زمین خوردنت و بعد...صدای گریه کردنت... نمیدونم چطور خودم رو به تو رسوندم.بغلت کردم هنوز چشمهات خواب بود و از این اتفاق شوکه شده بودی! >www.kalfaz.blogfa.com بابا رضا و ثنا هم هر دو با صدای افتادنت از خواب پریدن و اومدن تو اتاق.اخه من چکار کنم که توی خواب هم از سر بالشها رد میشی!من که دورتادورت رو حصار کشیده بودم مامانم. هر چند شیر خوردی و اروم شدی و با دیدن اجی ثنا لبخند زدی اما دل من....خداوندا به خاطر اینکه به غریبی مان رحم میکنی و بلاها رو دور میکنی صدهزار بار شکر.دو روز پیشش هم وقتی گذاشتمت...
7 آبان 1390

آی بازی بازی بازی

سلام عزیزای دلم.امروز خیلی کار داشتم و نتونستم زودتر از این بیام و براتون بنویسم.الان ساعت یک و نیم صبح روز جمعه ست.واقعا خسته ام.فقط اومدم این چندتا عکس رو که دیروز موقع بازی کردن ازتون گرفتم بزارم و بخوابم.دوتائی رفته بودین تو خونه و کیف میکردین: ثمین کو؟ دالیییییییییی ...حالا ثنا کو؟ دالیییییی .حالا کو ثنا و ثمین؟ فدای هر دوتاتون بشممممم...   ...
6 آبان 1390

9ماهگی ثمین گلی

بالاخره امروز موفق شدم بیام و یه پست جدید بزارم  که مصادف شد با ورود ثمین گلی به 9 ماهگی. دخملم مبالک باشه. انگار همین دیروز بود که به این دنیای مادی قدم گذاشتی نازنینم.هنوز باورم نمیشه که مادر دو تا بچه هستم! بگذریم... پنجشنبه عروسی بیدیم.خوب بود و خوش گذشت البته اگه از دوتا موضوع فاکتور بگیریم:(اولی گریه کردنهای ثمین بعد از هر بار شنیدن صدای کللللللللل و دوم حال بهم خوردگی ثنا بعد از خوردن دیر هنگام شام ) خوش گذشت چون اولین عروسیی بود که ثنا عین چسب به من نچسبید.واین به خاطر همین مهد رفتنه و شایدم اقتضای سن ؟!بهر حال در کل خوب بود.هم تجدید دیداری بود با دوستان و اشنایان و هم تجدید قوا و کسب انرژی مجدد برای دوباره دست تنها شدنم.راستی ع...
1 آبان 1390

ثنا و ثمین در ویترین نی نی وبلاگ

تا دیشب داشتم از وجدان درد میمردم،بخاطر اینکه عکس  آبرومندانه از دوتاتون نداشتم و مجبور شدم عکس ثمین رو بفرستم.اما دیروز پیش خودم گفتم یه تلگراف به مدیریت میزنم،شایدقبول کنن که یه عکس دیگه بفرستم.خوشبختانه پذیرفتن و منم امروز ازتون عکس گرفتم و فرستادم.بماند که یه فیلمی با این کلاه ثمین گلی داشتیم.تا میاومدم عکس بگیرم،زودی کلاه رو درمیاورد.خلاصه  بعد از اینکه شونصدتا عکس گرفتیم،بالاخره این یکی از همه بهتر شد.الان که دارم این پست رو مینویسم ساعت2وربع صبحه و خونه ی مامانجون اینائیم تو شیراز.عجب هوائی!ادم از خنکای این هوا قلقلکش میاد.ثمین تورو خدا بگیر بخواب دیگه! دخترای گلم:خوشحالم از اینکه عکس دوتائیتون رو تو ویترین میبینم. ...
28 مهر 1390

ثمین و راه حل تازه

دوروزه که دالم دستهامو میبلم جلو وبعد پاهام،وبعدش هم یه شیرجه به طرف جلو.مامانی میگه عین کرم میلم .اینجولی: این اتفاق مهم وقتی رخ داد که مامانی نصف شب هوس انار خوردن کرد.وقتی که با یه کارد سفید داشت انار رو چهار قاچ میکرد،برق کارد منو به طرف خودش جذب کرد  و من ناخوداگاه به طرف اون یفتم.یه کم که یفتم خودمم کلی ذوق کردم ،بیشتر از مامانم اینا!با خودم گفتم:"عجب!پس بجز غلط زدن،راههای دیگه ای هم بلای رسیدن به هدف هست" نمیدونم چلا هر وقت که بهش میلسیدم، تا میخاستم کارد رو بلدالم،بشقابه هی فرار میکرد وعقبتر میرفت؟! نصف سالن رو تلاش کلدم و یفتم اما دیگه خسته شدم و بی خیال شدم!   ...
25 مهر 1390

لحظه های به یاد ماندنی

  این چند روز رو به اصراردائی منصور که اومده بود مرخصی و خیلی وقت بود به قول خودش جوجه ها رو ندیده بود،همراه مامان جون اومدیم خرم آباد و قراره تا هفته ی دیگه باشیم تا بابارضا بیاد دنبالمون.ثنا تپلی که با دائی و خاله محبوبه حسابی سرگرمه .ثمین هم توی این مدت حسابی تحت تعلیمه و مامان جون مهری همه چی یادش داده.بای بای کردن، دست زدن، بشکن زدن البته بی صدا، 4دست وپا میایسته و عین تاب میره و میاد   و خلاصه هر چی که ازش میپرسیم کو ؟با انگشت اشاره نشون میده. البته ثنا چون از اول پیش مامان جون بود خیلی زودتر از حالای ثمین این چیزا رو یاد گرفت.تنها دلیلم برای مامانم اینه که دست تنهام و وقت ندارم که البته خودم میدونم که یه کم برای این یادگیر...
25 مهر 1390

لطف خدا...

دیشب تا 2ونیم تووب میگشتم. صبح با صدای اف اف بیدار شدم .ساعت یه ربع به 8 بود.وااای ثنا جا موند. راننده سرویسش بود.سلام کردم وگفتم خواب موندیم.بنده خدا هم گفت نیم ساعت دیگه میام دنبالش.سریع رفتم تو اتاق و صداش زدم که یهو دیدم لب بالائیش عین پفک باد کرده بود.انگار تبخال زده بود.تا بهش گفتم سریع رفت خودش رو تو آئینه نگاه کرد و خیلی ناراحت شد طفلکم. بهش امیدواری دادم که زود خوب میشی عزیزکم .خلاصه آماده شد و رفت.من دیگه از فرط ناراحتی خوابم نبرد ودست بکار ناهار شدم.وقتی برگشت دیدم خدا رو شکر خوب شده و گفت :تا رسیدم تو مهد خوب شدم.کلی هم تعریف کرد که تو مهد چکار کردن.شب یه اهنگ گذاشت و داشت میرقصید که یه دفعه پاش محکم خورد رو برس و کلی دردش گرفت و...
24 مهر 1390

سفریه روزه

دیروز ساعت 11 بابا رضا زنگ زد و گفت بابای پرهام(همکار بابا)گفته بریم گناوه.اول موافق نبودم،چون یه سری کار رو گذاشته بودم برا اخر هفته که بابا هست.اما بعد گفتم بریم بهتره .چون هفته ی اینده یه عروسی دعوتیم که شیرازه و اونجا هم هوا سرده.باید برا بچه ها لباس گرم میخریدم.خلاصه قید کارها رو زدیم وگفتیم خریدو عشقه! ساعت4ونیم رسیدیم.چون هوا خوب بود واخرهفته، خیلی شلوغ بود.برای ثمین گلی چنددست لباس گرم وشلوار و یه پیرهن خوشگل وبرای ثنا طلا یه شلوار کبریتی خیلی ناز و یه ساپورت گزم برا زیر لباس فرمش و برای خودم یه مانتو و یه شلوار  وبرای بابا رضا هم....... هیچچچی!چون همیشه مشکل پسنده و چیزای خوب و گرون میخره.برای اسباب بازیهای ثمین گلی هم یه جعبه ...
22 مهر 1390

نی نی مون برنده شده!

کاش زودتر تو مسابقه ها شرکت کرده بودم. الان که بالاخره یه وقت اضافه پیدا کردم و نشستم پای وبلاگ و نظرات دوستان رو خوندم،تازه متوجه شدم که همه خبر دارن الا اصل کاری! حالا هر چی توی عکسهاشون میگردم که یه عکس آبرومندانه از دو تا وروجکها پیدا کنم و بفرستم برای مدیریت،پیدا نمیکنم.حیف شد سری قبل که رفتیم شیراز،فرصت نشد تا عکسهاشون رو از آتلیه بگیرم.حالا با ثنای مهربونم به این نتیجه رسیدیم که الان عکس ثمین رو بذاریم و انشااله مسابقه ی بعدی عکس ثنا رو بذاریم. همین جا از همه ی دوستائی که تبریک گفتن و ابراز محبت کردن تشکر میکنم تو رو خدا یکی به من بگه از کجا و چطوری باید عکس رو بفزستم برای مدیریت؟! مگه چیه؟خب اولین بارمونه که تو مسابقه برنده شدی...
18 مهر 1390